جوراب شلواری خال خالی

جوراب شلواری به همه میاد,حتی به شما آقای محترم!

روزایی که می خوایم بریم  مهمونی یا مهمون می خواد بیاد فرقی نداره،مامانم از صبح زود ساعت 1! شروع می کنه غر زدن و ایراد گرفتن و اینا.چه بریم چه کسی بخواد بیاد در هر حال باید خونه رو تمیز کنیم!اجازه ی اعتراض هم نداریم چون چک و لگدی که می خوریم.

اون روزم از اون روزایی بود که قراره مهمونی بریم،اونم از نوع افطاریش! پشت کام نشسته بودم (ساعت 5)

مامانم:ندا پاشو برو حاضر شو!

مامانم به نگار:نگار پاشو برو حاضر شو!

نگار و ندا به مامانم:بابا مامان!ساعت پنجه!!!!

پشت کام نشسته بودنم(ساعت 5:5)

مامانم:ندا مگه من نگفتم پاشو برو حاضر شو؟نگار تو یه ساعت طول میدی!!

نگار:بابا مامان من کی یه ساعت طول میدم تازه اگه یه ساعتم طول بدم میشه ساعت 6 ما هفت و نیم می خوایم بریم اون جا!

مامانم:شیرینی هم می خوایم بخریم خب!!!!!

همین جوری این کش مکش ادامه داره تا ساعت 6 که بابام میاد دیگه باید پاشیم!!

در ماشین (ساعت 7:25)

مامانم:الان این ساعت کوفتم گیرتون نمی یاد چه برسه به شیرینی!!!

بابام با خونسردی تمام:نه بابا می یاد!(این بابا تو خانواده ی ما زیاد به کار میره!)

جلو در شیرینی فروشی(ساعت 7:30)

بابام دست خالی از شیرینی فروشی اومد و بدون صحبتی تو ماشین نشست(یعنی کوفتم گیرمون نیومده)

دمه خونه دایی اینا(ساعت 7:45)

جمعیت توی خونه:سلللللللللللللللللللللللللللام

ما چهار نفر:سلااااااااااااااااااااااااااااام

کژال به تنهایی:سلام گلابیا!

ما به کژال:سلام گلابی!

حدودا نیم ساعت سلام و ماچ و بوسه و اینا طول کشید و ما هم رفتیم روی یه مبل کنار کژال و تینا

 نشستیم

تینا:مانی از وقتی کیارش رو دیده کرک و پرش ریخته.رفته چسبیده به باباش!(مانی تو خانواده ی ما شیطون ترین بچس!)بیا تو اتاق ببین چی کارا که نکرده این بچه!

تینا دستمو گرفتو منو کشون کشون برد تو اتاقش،اونجا شده بود آشغال دونی:

همه ی عروسک های تینا و پارسا جز یکی روی زمین افتاده بودند و یا دستشون کنده شده بود یا لباسشون!روی میز تینا یک عروسک با مو های طلایی بود و یه کلاه با مزه سرش بود.عروسکه رو بر داشتم.سعی کردم که کلاهش رو از سرش جدا کنم،محکم چسبیده بود طوری که من انقدر زور زدم که صورتم قرمز شد و دندونام درد گرفت و کج شدم ولی این کلاه از سره عروسک مو طلایی جدا نشد!

خلاصه بی خیال شدمو رفتم که پای کامپوتر بشینم که یکی مثل برق که خیلی هم شبیه بچگی های ....بود(!) اومد و روی صندلی نشست و یه لبخند خیلی بد فورم هم تحویل من داد.

من:کیارش پاشو،کار دارم!

کیارش:

من:ده می گم پاشو!

کیارش:

من:اصلا پا نشو.پسره ی ....(سانسور)

کیارش:

پارسا:ولش کن چی کارش داری؟الان مامانش میاد دعوامون می چنه!

من:

کیارش:

در همین حین(!) میلاد وارد اتاق شد و با دیدن اتاق:(واو چه باحال!تا حالا اتاق تینا رو این جوری ندیده بودم! اِ سلام کیارش!) و رفت یه دونه آروم زد پشت کمر کیارش.ناگهان کیارش پاشود و مشت و لگدی به این میلاد زد.میلاد هم اومد از دم دست این بچه دور شه که پاش پیچ خورد و پرت شد رو زمین کیارش هم فرصت رو غنیمت شمورد و پرید رو سر میلاد و با ماشینی که تو دستش بود می کوبید تو سرش!

تینا:ندا بیا توپ بازی!خیلی حال میده ها!

من:توپ بازی؟

تینا:نه خیلی بازیه بدیه!اصلا هم حال نمی ده!

من:نه خوبه! و یه توپ بر داشتمو کوبیدم تو سره تینا!اونم زد تو سره میلاد و میلادم زد تو سره کیارش!

کیارش به ما:

کیارش به باباش:باباااااااااااااااااااااا!

میلاد:در رو! و ما هم همگی توپ رو بر داشتیمو پریدیم طبقه ی پایین.خونه ی مامان بزرگم اینا ی هیچ کس نبود جز....

نگار:آره بابا می ریزیم سرش می زنیمش!تنهایی نرینا!خیلی بزرگه میزنه له تون میکنه!با هم بریزین سرش!

نگار طبقه ی پایین داشت با تلفن حرف میزد!

-بگین مهر انگیزم بیاد با نیوشا!تازه مهرنگیز بیاد...

من توپو بر داشتمو کوبیدم تو سره تینا و باعث شد که دیگه حرف های نگارو نشنویم و تینا هم دوید و توپو پرت کرد تو سره من و میلادم توپو تو هوا گرفتو ...

تلق تولوق چیک تق!

کلید توی در چرخید و در باز شد!

مامان جون:داشتین توپ بازی می کردین؟بده من توپو ببینم!مامان جون توپو بر داشت و مثلا قایمش کرد(انداختش زیر میز)

مامان جون:دیگه نبینم توپ بازی کنینا!

من:ما که اصلا نمی دونیم توپ کجاس!

مامان جون رفت تو آشپزخونه و هی ظرف ها رو این ورو اون ور کرد که ما مثلا بریم بالا.ما هم خیلی پرو نشستیم رو صندیلو به هم لبخند زدیم!تا که مامان بزرگم خسته شدو رفت بالا!

نگار:آره بابا یارو کراک هم کشیده به خاطرش!!!!!!!!!!!!!!!!!

میلاد:هاون؟کراک؟چی؟هاون؟

من:هیس

من به نگار:

تینا:بریم توپ بازی!

ما هم دوباره شروع کردیم توپ بازی!

تلق تولوق چیک تق!

دوباره مامان بزرگم اومد:اِاِاِ پسر بد!چرا توپ بازی می کنین؟مگه من نگفتم نمی تونم جارو کنم؟توپو بده به من بینم!

و توپ رو بر داشتو انداخت زیر مبل!

ما در خانه(ساعت9:30)

تینا:بریم توپ بازی!

و ما هم دوباره رفتیم توپ بازی با این تفاوت که هر 2 دقیقه یک بار من می گفتم:هییییییس!

تا ساعت10 بازی کردیم که صدای در اومد و ماچ بوسه و خداحافظی!

ما هم بدو بدو رفتیم بالا!

عموی مامانم اومده بودو بچه هاش!

حدودا 3 ساعت نشستیمو به حرف های مامانم اینا گوش دادیم که از طرز پخت زرشک پلو رسید به وسایل توی سوپر مارکتو گرونی و رفتن بچه ها و تنها شدن مادرا!دیگه از این بحث های جور وا جور خسته شدم که توجهم به مانی جلب شد

مانی:بابا می شه به من یه توپ بدین!

من و کژال و تینا و باباش:

بار اول بود که مانی از کسی خواهش می کرد!!!!!!

کژال تو گوش من:آره بابا کیارش داشت مانی رو خفه می کرد!!!!!!!!

رفتم تو اتاق تینا اینا:اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد اون عروسک مو طلایی بود که نه مو داشت،نه لباسو نه کلاه!!!توی دسته کیارش هم داست به فنا می رفت!

تو شوک بودم که مامانم گفت :بچه ها بریم

من هنگام حاضر شدن:مامان بمونم دیگه!

نگار:

من:خب میذاریم نگارم بمونه!

عموی مامانم:همه بمونن،فریبا(مامانم)شما هم بمونین.تا سحر هستیم خدمتشون!

زن داییم:

کژال:فریبا بذار بمونن،میان خونه ی ما.امشب مهدی شب کاره منم تنهام!

خلاصه ما هم خودمونو انداختیم خونه کژالو مامانم اینا هم رفتنو.عموی مامانم هم تا سخر بودن در خدمت داییم اینا!تازه صبح هم رفته بودن شاعبدالعظیم.

مسئله ی 1:کیارش فقط چهار سال دارد!

مسئله ی 2:این فقط یکی از مهمونی هایی بود که توی ماه رمضون دعوت شدیم،ولی بقیه هم مشکلاتی مشابه داشتند!

مسئله ی 3:کیارش،پسر دختر خاله ی مامانمه!

مسئله ی 4:متن قبلی برای یکی از دوستام بود که دادو من گذاشتمش تو وبم!و من هیچ گونه برادری ندارم!انقدر نپرسین!

مسئله ی ۵:خواب بهتر است از ثروت!

+ تاريخ ساعت نويسنده ندووک |